آغوش
زانوهایم را درآغوش گرفته بودم ،
وقتی ...
تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی
نظرات شما عزیزان:
tanha 

ساعت20:21---8 خرداد 1393
من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!